عاشقانه های الی

یه وبلاگ واسه خودم و تمام عاشق ها

..سراغی از ما نگیری...  نپرسی که چه حالیم...

...عیبی نداره میدونم... باعث این جدایی ام...

...رفتم شاید که رفتنم... فکرت رو کمتر بکنه...

...نبودنم کنار تو... حالت رو بهتر بکنه...

...لج کردم با خودم آخه... حست به من عالی نبود...

...احساس من فرقش با تو... دوست داشتن خالی نبود...

...بازم دلم گرفته... تو این نم نم بارون...

...چشام خیره به نور... چراغ تو خیابون...

...خاطرات گذشته... منو میکشه آروم....

...چه حالی دارم امشب... به یاد تو زیر بارون....

...بازم دلم گرفته... تو این نم نم بارون...

...چشام خیره به نور... چراغ تو خیابون...

...خاطرات گذشته... منو میکشه آسون....

...چه حالی داریم امشب... به یاد تو من و بارون....

...باختن تو این بازی واسم... اصلا مصلم شده بود...

...سخت شده بود تحملش... عشقت به من کم شده بود...

...رفتم ولی قلبم هنوز... هواتو داره شب و روز...

...من هنوزم عاشقتم... به دل میگم بساز بسوز...

 

...بابک جهانبخش...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

...لبخند تو معجزه است... معجزه کن دوباره...

...بذار دوباره مهتاب... رو خاک شب بباره...

...بذار که خاک تشنه... نگاهت رو بنوشه...

...شب با طلوع چشمات... رخت سحر بپوشه...

...معجزه کن دوباره... وقتی که بی قرارم...

...وقتی که بی حضورت... آرامشی ندارم...

...تو لحظه های تردید اسم منو صدا کن...

...از این سکوت دلگیر قلب منو رها کن...

...با من بمون که فردا... سهم من و تو باشه...

...اندوه لحظه هامون... با بودنت فنا شه...

...لبخند تو صدامو... میبره تا ستاره...

...دوباره شعله ور شو... معجزه کن دوباره...

...تا انتهای قصه... همراه باش و همپا...

...ای هم صدای دیروز... با من بیا به فردا...

...یک لحظه یک ترانه... با من بمون و سر کن...

...این لحظه های تلخ رو... با خنده بی اثر کن...

 

رضا صادقی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط Eli نظرات ()

الان ای کاش نزدیک تو بودم...

تو این راه مه آلود شمالی...

با این آهنگ دارم دیوونه میشم...

پر از بغضم فقط جای تو خالی...

ما باهم تاحالا دریا نرفتیم...

از اون خونه از این دنیای خودخواه...

تورو شاید یه روزی قرض کردم...

به اندازه ی یک سفر کوتاه...

تو مغروری نمیذاری بفهمم...

که احساست به من تغییر کرده...

دلت از آخرین باری که دیدیم...

توی آغوش سردم گیر کرده...

چه خوبه پیرهن منو بپوشی...

بهم تکیه کنی تا خسته میشی...

تا بارون بند میاد بمونی پیشم...

تو اینجوری به من وابسته میشی...

میخوام تو آینه ها بهتر از این شم...

نگاه من نوازشم بلد نیست...

به خاطر تو التماس کردم...

با لب هایی که خواهش هم بلد نیست...

میخوام محکم نگه دارمت این بار...

تو که باعث دلتنگیم میشی...

بلایی به سره خودم میارم...

که به چشمای من تسلیم میشی...

 

مونا برزویی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحه سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود...

 

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

همه شب با دلم کسی می گفت

سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود ، می رود نگهدارش

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

 

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

" هرکه دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش "

آه ، اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینه ی راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه هایی همه سیاه سیاه

 

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

همه شب با دلم کسی می گفت

سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود ، می رود نگهدارش

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

 

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

" هرکه دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش "

آه ، اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینه ی راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه هایی همه سیاه سیاه

 

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

تو یه چیزی موندم...

اونایی که باهوشن فوضول هستن یا اونایی که فوضولن باهوشن؟

منظورم از فوضولی دهن لق بودن نیست.یعنی وقتی یه سرنخ کوچیک دستت میاد تا ته قضیه رو میفهمی.

یا با کوچکترین سرنخی میگردی دنبال کل ماجرا...

حالا باهوش ها فوضولن یا فوضولا باهوش؟؟؟سوال

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

خداحافظ اولین پیوند...

اولین سوگند...

آخرین لبخند...

خداحافظ...

لحظه های ما...

نا تموم موندن...

وعده های ما...

خداحافظ...

آغوش بی وقفه...

دوست دارم...

آخرین حرفه...

آخرین حرفه...

خداحافظ...

 

محسن یاحقی-خداحافظ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

دارم از چشات می افتم...

چی دلیل این سقوطه...

تا میپرسم عشق چی میشه...

رو لبات مهر سکوته...

نمیتونم خیلی سخته...

برم ازعشقت جدا شم...

اما تو منو نمیخوای بهتره پیشت نباشم...

من از تو جز یه خاطره هیچی ندارم...

بدی هایی که کردی یادم نمیارم...

نمیتونم خیال کنم دیگه نمیای...

چرا ازم سیر شدی و منو نمیخوای...

وحشت تنهایی منو دیوونه کرده ...

خدا بگو که عشق من کی برمیگرده...

بهش بگو تن من از دوری میلرزه...

این همه بی وفایی ها چقدر می ارزه...

میخوام از فکرت رها شم...

اما میدونم نمیشه...      

دلتنگی میاد سراغم باز میشم مثل همیشه...

یاد تو میاد کنارم گریه تو چشام میاره...

میدونم راهی که رفتی دیگه برگشتن نداره...

من از تو جز یه خاطره هیچی ندارم...

بدی هایی که کردی یادم نمیارم...

نمیتونم خیال کنم دیگه نمیای...

چرا ازم سیر شدی و منو نمیخوای...

دارم از چشات می افتم...

چی دلیل این سقوطه...

تا میپرسم عشق چی میشه...

رو لبات مهر سکوته...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

این آهنگ مهدی یراحی خیلی قشنگه.واسه شهدای گمنام خونده ولی یه چیزه تکه...

واقعا لذت بردم با شنیدنش...آهنگ و متنش خیلی غمگین و با احساسه...

اینم متن آهنگش.لینک دانلود هم تو ادامه مطلب هست...

از دستتون نره...

------------------------------------------------------------------------------------

به هر تابوت خالی که رسیدی...

بغل کردیش گفتی بسه برگرد...

آخه تنها واسه تابوت خالی...

مگه چند سال میشه مادری کرد...

یه سنگ خالی و یک عمر با عشق...

نشستی با یه دریا خاک کردی...

آخه جای منی که زندگیتم...

چجوری یه پلاکو خاک کردی...؟

نشستی حقتو از من بگیری...

نشستی دستو پاهامو بیارن...

نشستی بلکه شاید بعد یک عمر...

یه روزی استخونامو بیارن...

اگه تنها به دریا دل سپردم...

ببین، پشتم یه دریا مرده مادر..

یه روزی با من از ، این سنگره سرد...

یه لشکر مرد برمیگرده مادر...

از اون لالایی هایی که نخوندی...

چشای خیلی هارو خواب برده...

نه طوفانی، نه سیلابی، نه موجی...

عجیبه خیلی هارو آب برده...

یه سنگه خالی و یک عمر باعشق...

نشستی با یه دریا خاک کردی...

آخه جای منی که زندگیتم...

چجوری یه پلاکو خاک کردی...؟

چجوری یه پلاکو خاک کردی..؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

این بار فقط به عشق اونی که یه دونه است...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط Eli نظرات ()

سر بذار روی قلبم بی قرار نمیدونی که بی تو چه حالی دارم

مهربون مثل ماه آسمون روی قلبم یک نشون از تو دارم

انتظار، بسه دیگه تنهام نذار تو که نیستی سخته بی تو بمونم

لحظه ها آروم آروم بی صدا میزنن اما هنوز از تو دورم

واسه نگاه تو امشب چه بی تابم

دلواپس و تنها و گریه میخوابم

دنیا واسم بی تو یه زندونه

هر کس تورو دیده دردمو میدونه

تو حضور بی کسی هام اگه گاهی پا بذاری

یه نفس مونده به آخر پا رو غصه ها بذاری

تویی که تا همیشه توی قلبم میمونی

تویی که بهتر از من این حالمو میدونی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

وقتی کسی رو دوست داری

از همه دنیا میگذری

تولده دوبارته اسم اونو که میبری

وقتس کسی رو دوست داری

میخوای بهش تکیه کنی

بگی که محتاجشی و به خاطرش گریه کنی

وقتی کسی رو دوست داری حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که دوست داری عاشقی رو بلد باشه

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نداره دیگه ترس

وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش میری به جنگ

به خاطرش دروغ میگی قلبت میشه یه تیکه سنگ

وقتی کسی رو دوست داری دنیارو از یاد میبری

دارو ندارت رو میدی تا اونو به دست بیاری

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری هر روز سره اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط Eli نظرات ()

برای این دل خسته واسه تنهایی دستام

بیا برگرد یه کاری کن بدون تو چقدر تنهام

واسه این حال داغونم واسه تقویم بی فردام

شده حتی دروغی بگو میمونی تو دنیام

با یک لبخند بی احساس یا حتی با نگاه سرد

آرومم کن دوباره یه کاری کن بیا برگرد

به من حرفی بزن که باز تموم قلبم آشوبه

تو که حتی دروغاتم واسه این حال من خوبه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

نمیدونم میدونی دیوونتم مثل قدیم...

مثل اون لحظه که گفتی دیگه عشقو بلدی...

نمیدونم میدونی هنوز چقدر دوست دارم...

هنوزم اسمت میاد به یاد چشمات بیدارم...

افسوس

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

داری میری و دوباره من باید تنها بمونم


شعر بی کسی هامو من تو گوش دیوار بخونم


فکر می کردم دیگه قلبم واسه تو جایی نداره


نمی دونستم خیالت منو تنها نمی زاره


فکر می کردم رفتنت رو خیلی راحت می پذیرم


اما می بینم که بی تو خیلیه اگه نمیرم


کاشکی یکی پیدا می شد دستاتو می ذاشت تو دستم


ببینی که هنوز عاشقو دیوونت هستم


کاشکی لااقل یکیمون پا میذاشت روی غرورش


اون یکی با مهربونی میشدش سنگ صبورش


کار از این حرفا گذشته دیگه تو بر نمی گردی


اما کاشکی قبل رفتن فکر من رو هم می کردی


خوب می دونم نمیتونم بی چشات دووم بیارم    

                               
ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط Eli نظرات ()

در این شهر صدای پای مردمی می آید که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند.مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند...

در این شهر هر چه تنهاتر باشی پیروزتری...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط Eli نظرات ()

مردان در مسیر عشق ،به وسعت نامتناهی نامردند. تازمانی که ،به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند ،گدایی عشق میکنند.اما همین که مطمئن شدند ،نامردی را در کمال مردانگی ،به جا می آورند.

دکتر علی شریعنی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط Eli نظرات ()

تورو میبخشمت اما، بدون مدیون من هستی

تو که چشماتو بی پروا به روی هق هقم بستی

برو دنیاتو پیدا کن تو از دنیای من دوری

بگو آروم خداحافظ، نگو اما که مجبوری

تورو میبخشمت اما، منو به گریه میسپاری

تو سهم عشق من بودی ولی حالا تو حق داری

برو دل دل نکن دیگه، نه شکی کن نه تردیدی

برو دنبال اون عشقی که توی خواب میدیدی

تورو میبخشمت اما بازم آروم نمیگیرم

میذارم این شکستن رو به پای بخت و تقدیرم

تورو میبخشمت امروز، همین لحظه همین حالا

همین جا آخر قصه، همین جا آخر دنیا

برو دل دل نکن دیگه، نه شکی کن نه تردیدی

برو دنبال اون عشقی که توی خواب میدیدی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

 می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط Eli نظرات ()


Design By : Pars Skin